بهترین شعرهایی که خوانده ام

صحنه _ علیرضا آذر

یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست
دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست
ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو
دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو
بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست
پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود
تنها خطر ممکن اطراف سماور بود
از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن
یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن
یک هستی سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا مشغول خودم بودم
هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت
صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم
حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم
آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود
پشت در آرامش طوفان شدیدی بود
آن خاطره های خشک در متن عطش مانده
آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده
اما منه امروزی کابوس پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است
نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را
با جهد چه جادویی بستند دهانم را
من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است
وضعیت امروزم آینده ی مجنون است
سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن
ای بغض پُر از عصیان این بار صبوری کن
من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست
عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست
پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست
تقویم به دست خویش بند کفنش را بست
او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد
هوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد
لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه ما میکشت لب منهدمم میکرد
آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود

تنها سر من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینن تا طالع من این است
در پیچ و خم گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گُرگ هی چشم چرانیدم
محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم
این خاصیت عشق است باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم
هرچند که بی لنگر هرچند که بی فانوس
حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس
کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت
بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت
از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم
آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد
سهم کم من از سیب نان شب مردم شد
ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی
بین منو دیروزم مغلوبه به پا کردی
حالا پدرم غمگین مادر که خودآزار است
تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است
هر شعر که چاقیم از وزن خودم کم شد
از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه ، تکرار سلوکم شد
زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد
از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد
هرچیز به جز اسمت از حافظه ام تُف شد
تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد

گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد
خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد
گیجی نخ دوم بستر به زبان آمد
هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد
گیجی نخ سوم دلشور برش میداشت
کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد
گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد
رویی که کنارم بود هذیان مصور شد
در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد
اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد
ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است
دنیای شکستن هاست ما جمع مکثر شد
سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت
روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد
فرقی که نخواهد کرد در مُردن من
تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد
یک گام دگر مانده در معرض تابوتم
کبریت بکش بانو من بشکه ی باروتم
هر کس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند
من نشئه ی زخمی که یک زخم خمارش ماند
چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود
ای اطلس خواب آلود این پرده ی دوم بود

هرچند تو تا بودی خون ریختنی تر بود
از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود
هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود
این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود
هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و
حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و
چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد
روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد
هرچند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت
خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت
ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان
ای سقف مخدرها جادوی روان گردان
ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش
آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش
ای گاف گناهی ها ای عشق...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

دل من،هر چه غلط بود فراوان کردی _ یاسر قنبرلو

دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوار اتاق و سر کارش هستی

آخرین شاعر دیوانه تبارش هستی

دل من، ساده کنم، دار و ندارش هستی

 

دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگــُذری

دل من، از تو چه پنهان که تو بسیار خری

 

دوستت دارد و یک بند،تو را می خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می خواهد

همه ی زندگی ات چند؟ تو را می خواهد

دل من، گند زدی گند، تو را می خواهد

 

شعر را صرف ِ همین عشق ِ پریشان کردی

همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من،هر چه غلط بود فراوان کردی

 

دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این

دل من، لطف بفرما سر جایت بنشین

 

لب تو از لب او شهد و عسل می خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می خواهد

دل من، این همه خوان،رستم ِ یل می خواهد

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

شعر من فرق می کند اما _ سید مهدی موسوی

از گلیمم درازتر شده است

قسمتی از زبان من عربی ست!

هیچ چیزی نگو! مواظب باش!

شعر من گریه کرده و عصبی ست

دردها را چگونه شرح دهم؟!

ترسناک است یا که بی ادبی ست

 

کیک و ساندیس یا تُنِ ماهی

ای مخاطب بگو چه می خواهی؟!

 

تو که از جنس ململ صبحی!

ای پر از خواب کاشی آبی!

تو که عطر و گلاب می رینی!

تو که شب با زنت نمی خوابی!

ای مودب! تمیز! خوب! قشنگ!

ای مخاطب‌نمای قلابی!

 

دوستدار کتاب های کلفت!

شعر ویژه برات خواهم گفت:

.

توی چشمت شراب شیراز است

جنس لب هات شهد و قند و عسل

بستری ساز از گل و لبخند

تا خود صبحگاه، بوس و بغل

نغمه ی عشق، بلبلانه بخوان

زیر مهتاب در دل جنگل

 

می شود گفت و ساخت تا به ابد!

ای مخاطب! تو که خوشت آمد!!

.

شعر من فرق می کند اما

ناامید است، بوی خون دارد

قابل گفتن و نگفتن نیست!

دردهایی که در درون دارد

می زند توی گوش خواننده

شعر من واقعا جنون دارد

 

داغی آتش است و آتش نیست

نظر هیچ کس به تخمش نیست

 

شعر من نعره در شب مستی ست

سبقت از سمت راست در اتوبان

گریه ی بی صدای یک سرباز

اعتصاب غذاست در زندان

یک اتوبوس پیر توی کویر

یک مسافر کنار یک چمدان

 

شعر من اسم دیگر درد است

توی هر بیت، خودکشی کرده ست

 

اهل دیوانگی و تجربه است

چند شب توی غار خوابیده

همزمان سکس کرده با شش مرد

با زن باردار خوابیده

مست، افسرده، با لباس کثیف

روی ریل قطار خوابیده

 

بی توجه به هر درست و غلط

شعر من مثل زندگی ست فقط

 

شعر من یک زن برهنه شده ست

در دلش رمز و راز هم دارد

خواهش زائری ست توی حرم

به خدا اعتراض هم دارد

پسری مذهبی ست حین بلوغ

خواب غیرمجاز هم دارد!

 

خون که روی ملافه می پاشد

می تواند شبیه من باشد

 

می تواند که بغض کارگری

از حقوق نداده اش باشد

دختری بعد تست حاملگی

گریه ی بی اراده اش باشد

گرمی بچه ات در آغوشت

خنده ی فوق العاده اش باشد

 

قصه ی برگ توی پاییز است

اول و آخرش غم انگیز است

 

من خودم یک کتاب فلسفی ام

که فقط گفته که نمی دانم

ساکن قطب های یخزده ام

سال ها می شود زمستانم

خنده ام یک نقاب تکراری ست

تا ابد ناامید می مانم

 

شعر، یک لحظه مکث در گیجی ست

زندگی یک سقوط تدریجی ست

 

لحظه ی حال هست و دیگر هیچ!

لحظه را توی لحظه قاب بگیر

با لب عاشقت سوال بکن

از تن خسته ام جواب بگیر

من شبم! شعرهام غرق شب است

برو حمام آفتاب بگیر!

 

الکل خونم افت کرده عزیز

پیک من را کمی زیاد بریز

 

حذف کردم من و تو را از شعر

خواستم مختصر کنم خود را

توی هر بیت، توی هر کلمه

از جنون شعله ور کنم خود را

بغلم کن، یکی بشو با من

تا فراموشتر کنم خود را

 

قفل و زنجیر کن مرا با لب

ترسناک است واقعا این شب...

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

وقتی که مجرم می شوی _ یاسر قنبرلو

وقتی که مجرم می شوی، زندان مقصر نیست

درها اگر قفل است، زندانبان مقصر نیست

باران بخواهد یا نخواهد، خیس خواهی شد

بی چتر بیرون میروی، باران مقصر نیست

فرقِ میانِ راه با گمراه، بسیار است

قرآن نمی خوانَد کسی، قرآن مقصر نیست

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

جایی برای حضرت انسان ندارند _ علیرضا آذر

هم خواب مردابند تا جریان ندارند...

هرگز به دریایی شدن ایمان ندارند

 

یک خوشه گندم کارمان را ساخت گفتند...

جایی برای حضرت انسان ندارند

 

بعدش تمام گاوها گاوِ حسن شد...

الان که الان است هم پستان ندارند

 

چیزی به جز عِفریته مادرها نزادند...

مردان به غیر از نطفه ی شیطان ندارند

 

هر آرزوی تلخ خود را قهوه خوردم...

فنجان به فنجان ذکر شد امکان ندارند

 

وقتی شروع قصه با تردید باشد...

تردیدهای داستان پایان ندارند

 

رستم، بخواب و مرده شویی را رها کن...

این مرده ها مهری به بازوشان ندارند

 

این ابرهای بی تعادل خسته کردند...

یا سیل می بارند یا باران ندارند

 

گشتم تمام هفته ها و ماه ها را...

تقویم ها یک روز تابستان ندارند

 

مفتش، نگاهی که نمی بارد گران است...

این پلک ها الماس آویزان ندارند

 

پای خودت، این جاده ها راه سقوطند...

تا انتها یک دور برگردان ندارند

 

گاهی دبستان ابتدای عُقده سازی ست...

آوارهای کودکی جبران ندارند

 

سارای سال اولی بابا ندارد...

بابای دیگر بچه ها هم نان ندارند

 

این رودهای مختصر خواهند خشکید...

وقتی به دریایی شدن ایمان ندارند

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد