شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۸ مطلب با موضوع «منیره حسینی» ثبت شده است

گفتند مرده ای _ منیره حسینی

گفتند مرده ای

و مرا از شناسنامه ات آزاد کردند

 

قبرستان

از مرگ های عادی پوشیده بود

و یک گور مشکوک

چه قدر توانسته لباس شخصی پنهان کرده باشد؟

لباس ها

از تن کبود تو هم می ترسند

از حرف هایی که اگر دکمه دکمه از دهانم باز شوند...

باید برایت تعریف کنم

هربار که به نشانی ات نزدیک می شوم

مرا مثل نامه ی برگشتی

برمی گردانند

 

باید تعریف کنم

وقتی صدای شکنجه هایت

پشت میله های سینه ام حبس می شد

چه قدر از بودنت آرام می شدم

_باید نفس می کشیدی_

 

گفتند مرده ای

و مرا از شناسنامه ات آزاد کردند

 

آزادی!

چگونه با این حروف دست و پا شکسته

به خانه رسیده ای؟

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

مجسمه _ منیره حسینی

تو هیچ وقت یادت نمی آید

چگونه ایستادم رودرروی دوروبرم

و طناب پوسیده ی زندگی ام را

انداختم

گردن هرکه مرا در آغوش چاه می دید

-اطرافیانم همه اعدام شدند -

یادت نمی آید

لااقل بگو

چگونه می شود

در عمق دوست داشتن کسی

برخاطراتت شلیک شود

و فراموشی

سوراخ

سوراخ مغزت را بگیرد

آیا این گلوله های خشمگین

دوستان اعدامی من نیستند

و این زن

که اصرار دارد بمیرد

شکل مجسمه ای در خانه ات نمی شود؟

 

می خواهم در اتاقت باشم

زمانی که در آغوشش ...

زمانی که درِ گوشش ...

به چشم هایت زل بزنم

ظلمات را ببین !

چشم هایم چراغ اتاقت شده اند

که پیش از هر هم آغوشی

با اشاره ای خاموش می شوم

ادامه مطلب...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

نیامدی _ منیره حسینی

یک روز

پوستم را کنار می زنی

و استخوان هایم را مثل عتیقه ای بغل می کنی

من آن روز تو را

از دو حفره ی تاریک نگاه می کنم

از حفره ای تاریک صدایت می زنم

و درگوش های خودم می پیچم

تو حرفی بزن

از تاریکی در نمی آیم

می ترسم

نور

تک تیراندازی باشد

که هردو چشمم را بزند

دیگر چگونه تورانگاه کنم؟
 

در دست هایت

دردهای منند

که تجزیه می شوند

بگذار به طبیعت خودم برگردند

از من

تنها لبخندی برای توست

که آنقدر نیامدی

تا بر اسکلت لب هایم ماسید

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

شکنجه تنهایی _ منیره حسینی

سکوت 

بازجو را به حرف در آورد

بازجویی ،مرا

و من اعتراف می کنم

بارها تو را ندیده ام

و بارها پیش آمده که پیش تو نبوده ام

و بارهای دیگری پیش می آید ...

که به اتاق آمدی

دلتنگی شکنجه اش را شروع کرد

باید حرف می زدم

از شب هایی که از ترس تنهایی

آنقدر بلند آه می کشیدم

که زن احمق همسایه 

به دیوار می کوبید / یواش

یواش چکارکنم؟

یواش لباس هایت را بو می کردم و 

جیغ درآغوش می کشیدم

 

باید حرف بزنم

حرف بزنم

حرف ...

آنقدر که برای بازجویی 

دیگر حرفی باقی نمانده باشد

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

سالهاست _ منیره حسینی

سعی کردیم کاری به هم نداشته باشیم

من بار تنهایی خودم را بکشم

انها چاله های زندگیشان را پر کنند

در این خانه هر روز دوستانی جمع می شوند

در تنهاییم

از خودشان پذیرایی می کنند

 

من و این مورچه ها

سالهاست که با خرده های نان

دوستی مان را اغاز کرده ایم.

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد