شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۵ مطلب با موضوع «فاطمه اختصاری» ثبت شده است

تو خسته ای... _ فاطمه اختصاری

- «الو! سلام عزیزم الو! نه! قطع نکن!»

به هم فشردن چشم و جویدن ناخن


- «ببخش دست خودم نیستم سرم گیجه!»

نفس نفس زدن و... بوق ِ ممتد ِ تلفن

■■

تو خسته ای... مثلا از صدای تلویزیون

نگاه کردن ِ به چیز ِ خانم ِ مجنون!!
 

تو خسته ای مثلا از سیاست ِ بی دین!

از انفجار خدا توی شهر بی قانون
 

تو خسته ای مثلا! زخم های چرکت را

مدام می شویی توی الکل و صابون

 

تو خسته ای مثلا از صدای زنگ موبایل

نگاه می کنی ام با قیافه ی محزون
 
تو خسته ای مثلا از اتاق، از من، شعر...

از این فضای پر از گریه می زنی بیرون
 

«تموم زندگیمون نم زده... الو؟ هستی؟!

نوشته هام همه شون ابر بودن و بارون!»

■■

و مرد، کنترل ِ ماهواره را برداشت

هدف گرفت سرش را که می پُکید از درد
 

که توی جمجمه اش جنّ و ج.ن.ده می جنبید

که لیس می زدش از کوچه ها سگ ِ ولگرد
 

موبایل زنگ پس از زنگ زنگ زنـ... می زد

تماس های کسی را مدام رد می کرد
 

و بعد کنترل از دست هاش خارج شد

گلوله خورد به تصویر ِ مجری ِ خونسرد!

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

فرار... تا ته ِ بن بستی ِ خیابان هاش... _ فاطمه اختصاری

گرسنه ایم ولی داس های خونی با

سکوت مزرعه ها جور درنمی آید

گرسنه ایم ولی گندمی که کاشته ایم

به خواب رفته و با زور در نمی آید

ولی پیامبری نیست، بخت مرده ی ما

بدون معجزه از گور در نمی آید


هزار مشت به پا خاسته ست در تاریخ

ولی برای شکستن، فشار می خواهیم

تمام شهر پر از مغزهای معترض است

برای این همه سر، چوب دار می خواهیم

نه خاک مطمئنی که بایستیم به پاش

نه ساک پر شده! ... راه فرار می خواهیم


که سوزنی که لبان تو را به هم می دوخت

سرش از آن ور دیوار چین در آمده است

که پشت پای کسی که به راه افتادیم

قدم قدم فقط از خاک، مین در آمده است

بفهم! زندگی ات حاصل تجاوز بود

دمار ِ مادر ِ این سرزمین درآمده است!


بغل بگیر تن ِ گرم و خیس ِ مادر را

اگرچه بوی کپک مانده لای پستان هاش

بغل بگیرش و گم شو که چشم های کسی

مدام خیره شده در کشاکش ِ ران هاش

فرار کن همه ی سال های عمرت را

فرار... تا ته ِ بن بستی ِ خیابان هاش...

ادامه مطلب...
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
میلاد

که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود _ فاطمه اختصاری

...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود

یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود

سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

دیوار، جیــغ، پنــجره، بچّه، تفنگِ پر

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ

آزاد شد ولـــی آزادی نمانده بود

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میلاد

و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده _ فاطمه اختصاری

...و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده

شروع می شوم از «جمعه» ی تمام شده

 

صدای هق هق ِ تو، پشت خنده های من است

صدای خرد شدن توی دنده های من است

 

شبیه یک پل ِ مخروبه زیر پای کسی

نشسته ام وسط ِ «شنبه» تا تو سر برسی

 

به شکل سایه که از زندگیم رد می شد

که استخوان هایم زیر پا لگد می شد

 

یواش پرت شدن از حواس ِ این زن به...

اتاق بی دری از خاطرات «یکشنبه»

 

به لحظه لحظه ی دوریت، سوختن در تب

کبودی لبم از فکر بوسه ات هر شب

 

به انتخاب دو تا عاشقانه از سعدی

به شوق دیدن تو در «دوشنبه»ی بعدی

 

به هم رسیدن و... آرام رد شدن از هم!

طناب ِ پاره شده در روابطی مبهم

 

دو تا کلاغ ِ پریده به قصّه های جدا

«سه شنبه» را سپریدن! به هیچ جای ِ کجا

 

دلم گرفته/ سراغ تو را از این تقویم

بیا به خاطره های گذشته برگردیم

 

اگرچه فاصله مان درّه هایی از سنگ است

پل ِ شکسته ی تو «چارشنبه» دلتنگ است

 

برای پای تو که از سرم عبور کنی

بیایی و همه ی هفته را مرور کنی

 

صدای مشترک ِ روزهای غم باشی

صدای هق هق هر «پنج شنبه»ام باشی

 

زمان گذشت... و ساعت چهار بار نواخت

زمان گذشت... و زن بازی خودش را باخت

 

زمان گذشت... و شب شد دو چشم خیسم را

که هی مچاله کنم هر چه می نویسم را

 

که کلّ هفته به فکرت... بیفتم از غم ها

[سقوط زن

جلوی ِ

چشم ِ

مات ِ

آدم ها...]

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری» _ فاطمه اختصاری

از پنجره بیرون می اندازم سلامت را

بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را


خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا

من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»

باید که از دنیا بگیری انتقامت را

روی تنم جای کبودی مانده از دستت

مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم

دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

 

من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود

ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

سرما زده دنیام از برفی که می باری
گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی
امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد

آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن

با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را

حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم

که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

من گریه می کردم عذابی را که در من بود

آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!

وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی

دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!

(حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

 

هی منتظر تا که ببینی دست پختم را

می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

 

از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را

آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

 

بالا می آیم از خودم می آورم بالا

خود را و با عشقت جنینی را که از حالا

در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد

چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان

مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم

نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم

از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو

من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم

می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم

دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی

باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را

آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی...

ادامه مطلب...
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد