شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۶۶ مطلب با موضوع «سید مهدی موسوی» ثبت شده است

قایم بکن در دفتر خیسم «فروغت» را _ سید مهدی موسوی

قایم بکن در دفتر خیسم «فروغت» را

بگذار روی ِ میز من، فیش حقوقت را!

 

حرفی بزن از عشق، مثل ِ «فیلم هندی» ها!

که دوست دارم راستی! حتـّی دروغت را

 

دست مرا ول کن میان «فصل سردی» که...

تا گم شوم شب ها خیابان شلوغت را

 

می میرم از فرط تو و هرگز نمی میرم!

تا بشنوم بعد از تصادف، جیغ بوقت را

 

دلخسته از مرز ِ عمومی ها، خصوصی ها

ماشین گیجم بوق زد توی عروسی ها

 

این بوق ها آواز یک گنجشک ترسو بود

که عاشق او بود، روزی عاشق او بود

 

در جیب های خود فشردم دست سردش را

هرچند روی دست هایم ردّ چاقو بود!

 

سرد است و دستان همه در جیب ها مشتند

«قیصر!» کجایی که برادرهات را کشتند؟!
 

در من «چراغی» بود با رؤیای غولی که...

که گم شده انگار توی کیف پولی که...
 

از عشق دارم درد و از چشمان او غم را

قایم شدم در پشت «تو» فیش حقوقم را

 

چیزی ست در من گم شده، چیزی! نمی دانم

که رد شده آهسته از عرض ِ خیابانم

 

چیزی که زیر ِ هر پتو در حال هق هق بود

چیزی که در «حلاج»، روی ِ دار، عاشق بود!

 

بگذار پشت ِ در، «دل» و «عرفان» شرقت را

پرداخت کن در بانک، قبض ِ آب و برقت را!

 

دلخسته ام از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور که» ↓
 

دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها گوشه ی قصر خودش دق کرد

 

غولی که آخر توی فصلی سرد خواهد مرد

یا از تو یا از شدّت سردرد خواهد مرد
 

«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!


■■

دلخسته ام از شهر نامردی و رندی ها

پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

شاید از صبح _ سید مهدی موسوی

شاید از صبح، یک زن تنها
بالشش را گرفته در آغوش
شاید از صبح، گریه می کرده
یک نفر پشت گوشی خاموش

 

شاید از صبح، دوستی شاعر
خون چکیده ست از سر ِ قلمش
شاید از صبح، مادرم با بغض
روسری را گره زده به غمش

 

شاید از صبح، جمله ای نصفه
بعدِ افسوس و کاش... منتظر است
شاید از صبح، گربه ای کوچک
پای ظرف غذاش منتظر است

 

شاید از صبح گریه می کرده
توی یک واگن سریع السیر
اوّلین روزهای بی خبری
آخرین انتظار ِ صبح به خیر

 

شاید از صبح بوده زیر سِرُم
یک طرفدار با تنی بی حس
نرسیده به هیچ جا و کسی
شاید از صبح، آخرین اس ام اس

 

شاید از صبح، گوشه ی گنجه
بغض کرده عروسکی ساکت
شاید از صبح، آخرین شعرم
همه جا پُر شده در اینترنت

 

شاید از صبح می زده باران
بر سر روزهای تابستان
شاید از صبح گشته دنبالم
پدرم توی چند قبرستان

 

شاید از صبح، اسم من بوده
وسط هر مقاله ی بی ربط
شاید از صبح، گریه دار شده
کلّ آهنگ های داخل ضبط

 

شاید از صبح، آسمان ابری ست
خون گرم است آنچه می بارد!
شاید از صبح، دشمن سابق
باز حس کرده دوستم دارد!!

 

شاید از صبح، شاید از قبلاً
شهر، در اختیار ابلیس است
شاید از صبح، شاید از قبلاً
یک نفر رفته، بالشی خیس است

 

شاید از صبح، آخرین امّید
جمله ای محض ِ دلخوشی بوده
شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل
دختری فکر خودکشی بوده

 

شاید از صبح، پای یک تلفن
مرد، سیگار بوده با سیگار
مرکزِ ثقلِ شایعات منم!
خبرم رفته داخل اخبار

 

شاید از صبح نیستم امّا
کف و دیوار خانه ام خونی ست
شاید از صبح، گفتن ِ اسمم
داخل شهر، غیرقانونی ست!

 

شاید از صبح، بوسه ای در باد
آخرین شکل ارتباط شده
شاید از صبح، در نبودن من
کلّ دنیا تظاهرات شده!

■■■

نیستم! تو نشسته ای آرام
ظاهراً وضع زندگی عالی ست!
نیستم! جشن عید فطر شده!
همه ی شهر، غرق خوشحالی ست

 

نیستم! هیچ چی عوض نشده
غیر اسمی که داخل گوشی ست
نیستم! یا نبوده ام هرگز
زندگی حاصل فراموشی ست

 

نیستم! مثل آخرین بوسه
نیستم! مثل لحظه ی تردید
نیستم! مثل جمله ای غمگین
که نوشتیم با مداد سفید

 

نیستم! مثل جنّ زیر پتو
نیستم! مثل چیزهای غلط
نیستم! مثل رد شدن از شهر
مثل یک مرد ناشناس فقط...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

بذار از اوّل قصه بگم _ سید مهدی موسوی

بذار از اوّل قصّه بگم: می میره اون مردی

که من تنها دلیلِ واقعیِ رفتنش میشم

گلوله می زنه توو مغزم و آهسته رد میشه

پلیس احمقی که فکر می کرده زنش میشم

 

■■■

 

به چشمات زل زدم اون تیله های خیس جادویی

که پشتش یه دریچه رو به یه شهر خیالی بود

بهم گفتی یه روز خوب توو راهه.. بهم گفتی...

بهم گفتی ولی انگار که لحنت سوالی بود!

 

بغل کردی منو جوری که جونم رو بدم واسه ت

واسه اون چشم های لعنتی که غرق اندوهه

صدای در زدن اومد، صدای پچ پچ جنّا!

نترسیدم! که پشت من تویی... که پشت من کوهه...

 

به چشمات زل زدم اون قهوه های تلخِ بیداری

به اون چشما که از هر چی که هست و نیست، عاصی بود

با شعرات، با تنت، با پیرهنت، با درد خوابیدم

توو اون روزا که عشق و عشقبازی هم سیاسی بود!

 

بهت گفتم برو با اینکه بی تو از تو می مردم

منی که با جنون، با عشق، با خون زندگی کردم

بهت گفتم برو... رفتی! ولی هر شب ولی هر شب

با اسمت روی دیوارای زندون زندگی کردم

 

بهت گفتم برو! این خاک مرده جای موندن نیست

بهت گفتم طلسم مرگ دیوا اونورِ مرزه

بغل کردی منو جوری که حس کردم تنم سِر شد

بهت گفتم که لبخند تو به دوریت می ارزه

 

بذار از آخر قصّه بگم که مثل من تلخه

که خوبی های تو از اوّل تاریخ لو رفته!

بذار از آخر قصّه بگم از مرد غمگینی

که می بینه تفنگاشونو امّا باز جلو رفته

 

بذار از آخر قصّه بگم که مثل تو تلخه

پلیسایی که می خوان فک کنم یه آدم دیگه م

منو توو انفرادی فرض کن توو فکر آغوشت

منو زیر شکنجه فرض کن که اسمتو میگم!

 

■■■

 

چرا گریه کنم از اوّل قصّه که می دونم

که هر چی که بشه قصّه نه غمگینه! نه دلگیره!

که ما مردیم و می میریم توو تاریخ... امّا عشق

نمی میره، نمی میره، نمی میره، نمی میره...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

به تخمم بگو که جوجه شود _ سید مهدی موسوی

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود

دوباره می سازم، آسمان آبی را

کنار می زنم از متن، پرده ی شب را

که جیک جیک کند صبحِ آفتابی را

 

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود

که ترس، منتظر هیچکس نخواهد بود

که تا ابد می خوابیم روی بالش ابر

که سرنوشت من و تو قفس نخواهد بود

 

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود

که جیک جیک کند مثل یک پرنده ی شاد

نترسد از صیّاد و شکارچی چونکه

تفنگ های قدیمی شکوفه خواهد داد!

 

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود

که اسم حذف شده در کتاب، «شلّیک» است!

که آب و دانه زیاد است مثل آزادی

که صادقانه بگویم: بهار نزدیک است

 

پرنده کرد نگاهی به خنده ی روباه

پرنده کرد نگاهی به چشمِ موذیِ مار

پرنده کرد نگاهی به میله های قفس

پرنده کرد نگاهی به حرکت کفتار

 

پرنده کرد نگاهی به لاشه ی جفتش

پرنده کرد نگاهی به خونِ روی پرش

پرنده کرد نگاهی به بال کوچک خود

غم بزرگ... و تنهاییِ بزرگترش!

 

جهان مسخره ای که عقب، جلو می رفت

پرنده آویزان بود، از طناب کلفت

نگاه کرد به تخم شکسته اش سرِ میز

پرنده گفت: به تخمم... و هیچ چیز نگفت...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

یه توپ با تردید می چرخه _ سید مهدی موسوی

یه توپ با تردید می چرخه

توو یه زمین سبز اون دورا

یه حسّ خوب مشترک شاید

بین من و زندون و مأمورا

 

هر شب بدون شام می خوابی

امشب ولی بی شام بیداری

با اسم ایران اونور دنیا

رؤیای سبز تازه ای داری

 

بابا نشسته اون طرف، ساکت

مامان توو فکر گریه ای تازه

شاید بهار ما بیاد از راه

امشب با یه گل توی دروازه

 

شب لونه کرده توو دل و چشما

هر جا میری انگار زندونه

شاید یه شوت محکم و جوندار

این شهر غمگینو بخندونه

 

واسه یه گل از شوق می میریم

شاید تموم شه این زمستونا

شاید برای بردن ایران

مردم بریزن توو خیابونا

 

بازی تموم میشه ولی مامان

مثل همیشه بالشش خیسه

دیگه کسی نیس توی این خونه

شب ها بلند شه شعر بنویسه

 

بازی تموم میشه ولی بابا

بیداره تا فردا کنار تخت

رؤیای ما جام جهانی بود

توو یه جهانِ واقعا خوشبخت!

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد