شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۹ مطلب با موضوع «احمد شاملو» ثبت شده است

دست بردار _ احمد شاملو

دست بردار ازین هیکلِ غم

که ز ویرانیِ خویش است آباد.

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

دست بردار، ز تو در عجبم

به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.

نیست، می‌دانی، در خانه کسی

سر فرومی‌کوبی باز به در.

زنده، این‌گونه به غم

خفته‌ام در تابوت.

حرف‌ها دارم در دل

می‌گزم لب به‌سکوت.

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است.

به نظر هر شب و روزم سالی‌ست

گرچه خود عمر به چشمم باد است.

رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.

پای پُرآبله، لب پُرافسوس

می‌کشم پای بر این جاده‌ی پرت

می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.

پای پُرآبله دل پُراندوه

از رهی می‌گذرم سر در خویش

می‌خزد هیکلِ من از دنبال

می‌دود سایه‌ی من پیشاپیش.

می‌روم با رهِ خود

سر فرو، چهره به‌هم.

با کس‌ام کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دلِ تاریکِ کسی

که نهادندش سر زنده به گور؟

می‌روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاقِ سیاه.

دست بردار ازین عابرِ مست

یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

بر آنم که زندگی کنم _ احمد شاملو

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا در یابم

شگفتی کنم

باز شناسم

که ام؟

که میتوانم باشم؟

که میخواهم باشم؟

تا روزها بی ثمرنماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که میخندم

هنگامی که میگریم

هنگامی که لب فرو میبندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی خدا

که راهیست ناشناخته

پر خار

ناهموار

راهی که باری در آن گام میگذارم

که قدم نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ میتواند فراز آید

اکنون میتوانم به راه افتم

اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ساعت شنی _ احمد شاملو

ساعت

 

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪی ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍی ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ!
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ...
اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ!
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭی ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ
ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ...
ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮی ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!
ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ!
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭی ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍی ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ...
ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯی ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﺑﻪ ﺟﺎی ﻫﻤﻪ ﺩﮐﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺘﻮﻧﻬﺎ،
ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍی ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ
ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻦ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﻳﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﺑﮑﺸﺪ.
ﺗﺎ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ ﻣﻲ ﺍﻳﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ «ﺧﻂ» ﺍﺳﺖ ﻧﻪ «ﺩﺍﻳﺮﻩ» ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ.

 

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ندانستم... _ احمد شاملو

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و

خفت چشنده گان را

می خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم...

ادامه مطلب...
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ساده است _ احمد شاملو

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

وگفتن اینکه سگ من نبود


ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتن بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش


ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من این چنینم


ساده است

که چگونه می زیم


باری زیستن

سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

 

مارگوت بیکل

ترجمه : احمد شاملو

 
ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد