شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۵ مطلب با موضوع «احسان افشاری» ثبت شده است

دو در یک _ علیرضا آذر و احسان افشاری

احسان افشاری:

 

من ریزه کاری‌های بارانم
در سرنوشتی خیس می‌مانم

دیگر درونم یخ نمی‌بندی
بهمن‌ترین ماه زمستانم

رفتی که من یخچال قطبی را
در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری
بیرون بزن از قعر فنجانم

از آستینم نفت می‌ریزد
کبریت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک می‌آیم
در باز کن سر در گریبانم

در باز کن شاید که بشناسی
نت‌های دولا چنگ هزیانم

یک بی‌کجا درمانده از هر جا
سیلی خور ژن‌های خودکامه

صندوق پُست پَست بی نامه
یک واقعا در جهل علامه

یک واقعا تر شکل بی شکلی
دندانه‌های سینِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور می‌خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که میخواهی بغلتانم

پشت سرت تابوت قایق‌هاست
سر بر نگردان روح عریانم

خودکار جوهر مرده‌ام یا نه
چون صندلی از چهار پایانم

می‌خواهی آدم باش یا حوّا
کاری ندارم من که حیوانم

یک مژه بر پلکم فرود آمد
یک میله از زندان من کم شد

تا کـــش بیاید ساعت رفتن
پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آیینه‌ای دیدم
دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوری
با خنده از من دست می‌شوریی

من سهمی از دنیا نمی‌خواهم
میخواستم حالا نمی‌خواهم

این لاله‌ی بدبخت را بردار
بر سنگ قبر دیگری بگذار

تنهایی‌ام را شیـر خواهم داد
اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می‌سازم
با قوز پشتم کوه می‌سازم

باید که جلاد خودم باشم
تفریق عداد خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی
یک روز کامل بر تنم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می‌رفتی
با سایه‌ی من راه می‌رفتی

ای کاش در پایت نمی‌افتاد
این بغض‌های لخت مادر زاد

ای کاش باران سیر می‌بارید
از دامنت انجیر می‌بارید

در امتداد این شب نفتی
سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد میمیرم
در بعدازظهری سرد میمیرم

باید کماکان مرد اما زیست
جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست اما مُـرد
با نیش‌خندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

من روزنی در جلد دیوارم
دیوار حتما رو به آوارم

آواره یعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با روت نه، با فوت ویرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن
پروانه‌ای در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد
از ابر باران زا نترسانم

بو می‌کشم، تنهایی خود را
در باجه‌ی زرد خیابانم

هر عابری را کوزه می‌بینم
زیر لبم، خیّام می‌خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟
با پرسه‌های دور میدانم

یک لحظه بنشین برف لاکردار
دارم برایت شعر می‌خوانم

 

 

علیرضا آذر:


خوب است و عمری خوب می‌ماند
مردی که روی از عشق می‌گیرد

دنیا اگر بود بود و بد تا کرد
یک مردِ عاشق، خوب میمیرد!

از بس بدی دیدم به خود گفتم
باید کمی بد را بلد باشم...

من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم!

دنیا مجابم کرد بد باشم!
من بهترین گاوِ زمین بودم!

الان اگر مخلوقِ ملعونم
محبوبِ رب العالمین بودم...

سگ مستِ دندان تیز چشمانش
از لانه بیرون زد، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو
کاری که زن با روزگارم کرد!...

هرکار می‌کردم سرانجامش
من وصله‌ی ناجورتر بودم

یک لکه‌ی ننگ دائمی اما
فرزندِ عشقِ بی پدر بودم...

دریای آدم زیر سر داری
دنیای تنها را نمیبینی

بر عرشه با امواج سرگرمی
پارو زدن‌‌ها را نمیبینی

ای استوایی زن، تنت آتش
سرمای دنیا را نمیفهمی

برف از نگاهت پولکی خیس است
درماندگی ها را نمیفهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی
من هم همینجایم ولی دورم

تو اختیار زندگی داری
من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم
وقتی کنارم روسری داری

یک تار مو از گیسوانت را
در رخت خواب دیگری داری...

آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می‌خواهی؟
از خط پایانت چه می‌خواهی؟

این درد انسان بودنت بس نیست؟
سر در گریبان بودنت بس نیست؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت
این آب تنها کوسه ماهی داشت...

گیرم تورا بر تن سری باشد
یا عرضه‌ی نان آوری باشد

گیرم تورا بر سر کلاهی هست
این ناله را سودای آهی هست

تا چرخ سرگردان بچرخانی
با قدِ خم دکان بچرخانی...

پیری اگر روی جوان داری
زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود، بامت نبود ای مرد؟
با زخم با ناسورت چه خواهی کرد؟

پیرم دلم هم سنِ رویم نیست
یک عمر در فرسودگی، کم نیست!

تندی نکن ای عشق کافر کیش
خیزابِ غم، گردابه‌ی تشویش

من آیه‌های دفترت بودم
عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز میبینی؟
دیوانگان را ریز میبینی؟

عشق آن اگر باشد که می‌گویند
دل‌های صاف و ساده می‌خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم
انسان فوق العاده می‌خواهد!

سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی، پیری

هروقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من، آدم شدم وقتی
باغ تنت را بر زمین دیدم

هی مشت مشت از گندمت خوردم
هی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است، قلبی را
آتش بزن درگیر داغش باش

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد...
سرگرم نان و قلب و آتش باش!

این مُرده‌ای را که پی‌اش بودی
شاید همین دور و ورت باشد

این تکه قلب شعله بر گردن
شاید علی آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌ای خالی‌ست

آن شهر رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالی‌ست!

او رفت و با خود برد یادم را
من مانده‌ام با بی کسی هایم

خوب دستِ کم گلدان عطری هست
قربان دست عطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را
دنیا پس از او قرص و بیداری‌ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز
عشق التهاب خویش آزاری‌ست...

جدی بگیرید آسمانم را
من ابتدای کند بارانم

لنگر بیاندازید کشتی‌ها
آرامشی ماقبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم
شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را
جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می‌آیم
باور کنید آتشفشانم را...

می‌خواستم از عاشقی چیزی
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک میمیرد
کبرای من تصمیم میگیرد

تصمیم میگیرد که برخیزد
پائین و بالا را به هم ریزد

دارا بیافتد پای سارا ها
سارا به هم ریزد الفبارا

سین را، الف را، را و سارا را!
درهم بپیچانند دارا را!

دارا نداری را نمیفهمد
ساعت شماری را نمیفهمد

دارا نمیفهمد که نان از عشق
سارا نمیفهمد، امان از عشق

سارای سالِ اولی، مرد است
دستانِ زبر و تاولی، مرد است

این پاچه سارا مالِ یک زن نیست
سارا که مالِ مرد بودن نیست

شال سپیدِ روی دوشت کو؟
گیلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

با چشم و ابرویت چها کردی؟
با خرمن مویت چها کردی؟

دارا چه شد سارایمان گم شد؟
سارا و سیبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق "خودکار" است
دنیا به شاعرها بدهکار است...

دستان عشق از مثنوی کوتاه
چیزی نمی‌خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفی ندارد مولوی باشی!

استادِ مولانا که خورشید است
هفت آسمان را هیچ می‌دیدست

ما هم دهان را هیچ می‌گیریم
زخم زبان را هیچ می‌گیریم

دارم جهان را دور می‌ریزم
من قوم و خویش شمس تبریزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد...

ادامه مطلب...
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

خواهرم _ احسان افشاری

پنج سالم بود
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد
به او فحش دادم
و با خود فکر کردم: 
او بی رحم ترین خواهر دنیاست

 

در تاریکی گریه کردم
بیهوش شدم
به هوش آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

صدا _ احسان افشاری

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید


به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید! 
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید


خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه


هزار تیرخطا از کمان گریخته است 
همان که گفت کنارم بمان گریخته است 
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است


قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد 
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد


نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم 
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم


همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید 
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید


صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب


هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟


کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟


آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری


پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند


کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن


وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم


مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را


مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای 
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای

 

حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید


قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام


همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم 
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم


و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم 
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم 
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم


کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد 
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد

 

دانلود دکلمه با صدای شاعر

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

اتوبوسی که نیامد _ احسان افشاری

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است
آه این بیشه قدم‌گاهِ کدامین شیر است

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام
درِ تابوتِ تو را پنجره انگاشته‌ام

کِی کلاه از سرم افتاد زمستان آمد
کِی دو تا ابر به هم خورد که باران آمد

من کجا دست به یالِ تو زدم سنگ شدم
کِی قلم دستِ تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یادِ تو ساییدم و باران آمد
با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعشِ غزل‌باخته را جان بدهی؟
جنگلِ سوخته را وعده‌ی باران بدهی؟

هر کجا راه زدم صورتِ او را دیدم
در خودم چاه زدم صورتِ او را دیدم

نم شدی، رود شدی، آتشِ نمرود شدی
آن‌ورِ قوسِ رصدخانه‌ی من دود شدی

ایستادی خفه شد نایِ بیابانیِ من
راه رفتی عرق افتاد به پیشانی‌ِ من

خوشه‌ی انگوری و انگور نمی‌دانی چیست
مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است
مرگ در لانه‌ی زنبور نمی‌دانی چیست

دختر اَبروی کمان‌دارِ کمین کرده‌‌ی من
سر جدا کردی و ساطور نمی‌دانی چیست؟

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم
داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شبِ نخجیر به من برگردد
چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد
چند وقتی‌ست خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگلِ او طوطیِ سرگردانم
نسَبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر، جنینی که تویی
نابِکارم، چه بکارم به زمینی که تویی
برفی و کوه برای تو نشیمن‌گاه است
آه اگر آب شود قله‌نشینی که تویی

سرِ عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو
سرِ زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوشِ تو سودی ببرم
من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سر کرده‌ی در پرده‌ی تنبور به دست
چار مضراب بزن یک‌سره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوشِ تو سر بسپارم
پل شکستم که به رودِ تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید
اتوبوسی که نیامد سرِ میدان پیچید

زورقِ ساحلی‌ام، اسکله‌ی تزیینی
دستِ بیرون زده از موجِ مرا می‌بینی؟

خطِ پُر حادثه‌ام، منظره‌ی تو در تو
آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

دَر ولی صخره‌ی سنگ است که ویران نشود
آن‌که بی‌من چمدان بست پشیمان نشود

کفشِ تردید به پا کردم و راه افتادم
شادم از این‌که به این روزِ سیاه افتادم

بعدِ هر نامه زدی زیر الفبای خودت
کفش پا کردم و رفتی پیِ دنیای خودت

ساده از ماهیِ راهی شده‌ات می‌گذری
تور انداخته‌ای آبیِ دریا ببری؟

تا که بر دار نجنبم، گره محکم زده‌ای
با همان دست که فنجانِ مرا هم زده‌ای

فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود غمگینم
چای می‌نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم
مثل قلاب که در آب بیفتد گیجم

تا که شطرنج تویی مات منم، کیش منم
کافِ کندوی عسل، نوش تویی، نیش منم

گرگ و میش است هوا، گرگ منم، میش تویی
ظهرِ غمباره‌ی طوفانیِ در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم
مثل یک بچه که از تاب بی‌افتد گیجم

زنِ رسواگر و سودا زده برگرد به قبل
قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامشِ رودم بزند
یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سرِ گیسوی تو بدخواب شود
آب اگر دورِ خودش پیچد و گرداب شود
من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم
استوایی‌تر از آنی که یَخت آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد
کفش می‌ساید و می‌خندد و دَر می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد
سبدم پُر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه‌ی بر باد ولی بعد از مرگ
من تو را می‌بَرم از این ولی…

 

دانلود دکلمه با صدای شاعر

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ناتنی _ احسان افشاری

بندِ رختی وسط طوفانم

دستم از پیرهنت کوتاه است

ابرها پشت سرم می‌گریند

اتفاقات بدی در راه است

لبِ یک پنجره‌ی لیمویی

باد و بوران گره می‌خورد به هم

شهر هم‌سفره‌ی طوفان می‌شد

حالم از پنجره می‌خورد به هم

من روانی‌تر از آنم که تو را

بعدِ ده سال فراموش کنم

آنچه در جانِ من انداخته‌ای

آتشی نیست که خاموش کنم

خواهرِ ناتنی‌ام می‌گوید

روی خرپشته خدا را دیده

با پسرخاله‌ی شیطان یک شب

سیبِ نفرین شده را بلعیده

روی دستان عرق کرده‌ی شهر

می‌دود تا به زمستان برسد

قول داده به عروسک‌هایش

که به مهمانیِ باران برسد

در شبِ جنگلِ اسرار آمیز

رد شد از گُرده‌ی خیسِ پل سرخ

مثل یک عطر فراموش شده

رفت تا خاطره‌ی یک گل سرخ

یک زنِ ساحره با جارویش

برده او را به تماشای بهار

خواهرم رفته که با این رفتن

گم شود لای درختان انار

خواهرم کاش از این خاک مریض

سهم تو شاخه‌ی میخک باشد

کاش غم‌بارترین دغدغه‌ات

شکمِ خالیِ قلک باشد

چه بخواهی چه نخواهی خواهر

سهم ما آینه‌ای از آه است

ابرها پشت سرم می‌گریند

اتفاقات بدی در راه است

از حبابِ نفسم می‌فهمم

چیزی از من تهِ دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب

بدنم در بدنت جا مانده

روحِ برخواسته از تابوتم

شعرِ بیرون زده از لای کتاب

من به نومیدیِ خود معتادم

ماهیِ مُرده نیانداز به آب

اسب‌ها بارِ نمک می‌بردند

به سرم زد که گریزان باشم

بزنم سمت خیابان‌خوابی

کتفِ در رفته‌ی تهران باشم

دکه‌ها بسته و میدان خسته

از دو تا سایه نشانی هم نیست

کوچه‌ها در بغلِ پاییزند

صندوقِ نامه‌رسانی هم نیست

همه رفتند فقط من دیدم

جاده از حرفِ سفر پا نکشید

پشت تنهاییِ خود صف بستم

هیچ‌کس کرکره بالا نکشید

همه بودند فقط من رفتم

تا به دروازه‌ی رویا برسم

از همین جاده‌ی بی‌رحم بپرس

من نمی‌خواستم اینجا برسم

همه رفتند فقط من دیدم

پنجره جِر زد و با طوفان رفت

بیخِ دیوار زنی بی‌سایه

از غبار آمد و با باران رفت

خواب دیدم که زنی در باران

بچه‌ای را دمِ یک خانه گذاشت

زنِ دیگر که به آن خانه رسید

زیرِ چادر زد و او را برداشت

زیرِ چادر زد و من را برداشت

برد تا گریه‌ی قنداقی سرد

برد تا رابطه‌ی پرده و باد

برد تا تجربه‌ی فصلی سرد

متولد شدم از تاریکی

پوست انداختم از گهواره

و فرود آمدم از پله‌ی ماه

روی غمناک‌ترین سیاره

تهِ انباریِ مغزم هر روز

یک بغل خاطره زندان کردم

آخرین تکه‌ی آغوشم را

تهِ صندوقچه پنهان کردم

بچگی‌های زمین یادم نیست

نطفه‌ی خانه‌نشین یادم نیست

خوابِ کوتاهِ جنین یادم نیست

تُف به این حافظه‌ی نامردم

سرخوشی‌های نفهمانه کجاست

شوقِ تعقیبِ دو پروانه کجاست

نقشه‌ی تا شده‌ی خانه کجاست

که به تابوتِ خودم برگردم

شهر با هیچ‌کسی کار نداشت

غیرِ یک منظره‌ی تار نداشت

برزخی بود که دیوار نداشت

پس به آیینه پناه آوردم

من و سنگینیِ آوارِ لَحَد

من و منها شدن از هر چه عدد

از الفبای اَزل تا به ابد

مضربِ تب به توانِ دردم

خواهر ناتنی‌ام می‌گوید

یک نفر خرخره‌اش را برده

آفتاب از سرِ یک بامِ بلند

همه‌ی بستنی‌اش را خورده

ابر می‌بارد و او می‌غرد

ابر می‌غرد و او می‌بارد

زیر پیراهنِ خاکستری‌اش

پَرِ گنجشک نگه می‌دارد

با درختانِ موازی در باد

مثل یک ابرِ پدر مُرده گریست

یک نفر نیست بگوید دختر

حلزونی تهِ این باغچه نیست

می‌روی، پنجره را می‌بندم

می‌روی، سایه به دنبالِ تو نیست

مدتی می‌گذرد می‌فهمی

پنجره، فکر، هوا؛مالِ تو نیست

پُرم از وحشتِ انکار شدن

مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر

مثل یک پیریِ قبل از موعد

مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه

مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن

مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست

پُرم از وحشتِ انکار شدن

وقتِ ویران شدنِ این خانه

چشمِ بیدار فقط آینه بود

شاهدِ غیبتِ زیباییِ تو

آخرین‌بار فقط آینه بود

آخرین‌بار همین آینه بود

که تو را دید و خودارضایی کرد

چشم از دیدنِ مهمان‌ها بست

فقط از سنگ پذیرایی کرد

دیگر اِی خانه‌ی پیچیده به مه

جاده معنای رسیدن به تو نیست

برف با آن همه جا پایِ سپید

سرِ نخ‌های رسیدن به تو نیست

قبلِ پاییز تو غایب بودی

بعدِ پاییز تو غایب بودی

همه جا کافه‌نشینی کردم

آن‌ورِ میز تو غایب بودی

آن طرف‌تر نمِ باران هم بود

سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود

ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود

چشمِ بد دور، دو فنجان هم بود

آن‌ورِ میز تو غایب بودی...

 

آن‌ورِ میز هوا تاریک است

همه‌ی منظره‌ها کاغذی‌اند

وسطِ قابِ خیابانی سرخ

دو نفر شکلِ خداحافظی‌اند

زنِ تنها، زنِ مرد آزرده

زنِ از آینه سیلی خورده

زنِ از درد به خود پیچیده

تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده

شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده

مردِ حمّالِ دو جین ویرانی

کفشِ بیرون زده از مهمانی

بازی از نیمه به اتمام رسید

سایه‌ی مرد به زن بازنگشت

سهمِ تفریحِ کسی دیگر بود

بومرنگی که به من بازنگشت

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم

مثل چسبیدنِ رختی به کمد

دستِ رد خورده به هم برگشتیم

شکلِ برگشتنِ فریاد به خود

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم

که نترسیم و هوایی بخوریم

فهمِ تنهاییِ ما ممکن نیست

بس که از ماده‌ی تاریک پُریم

یک سرِ کوچه به سرما وصل است

سرِ دیگر به غباری ممتد

دستم از خاطره‌ها بیرون است

مانده‌ام زیرِ فشاری ممتد

از همین پنجره‌ی لیمویی

می‌توانم به جهان اخم کنم

می‌توانم بزنم زیرِ تگرگ

صورتِ پنجره را زخم کنم

ناگزیرم که در این ساعتِ بد

پای دیوار ترُک جمع کنم

باید از کوچه‌ی سوزن خورده

لاشه‌ی بادکنک جمع کنم

خواهرم؛نیمه‌ی تاریک‌ترم

با تو در متنِ سفر خواهم مُرد

من که جای دو نفر زیسته‌ام

پس به جای دو نفر خواهم مُرد

سبز یعنی خَزه بستن در جوی

سبز یعنی سفری در باران

سبز یعنی خبری در گوشی

سبز یعنی درِ بیمارستان

خواهرم در شکمِ رویا بود

سرد و سرخورده به دنیا آمد

ابرها پشتِ سرم محو شدند

خواهرم مُرده به دنیا آمد

 

دانلود دکلمه با صدای شاعر

ادامه مطلب...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد