شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

«ماتریکس من و تو» _ یغما گلرویی

بعد از ما

پیج‌های عاطلمان باقی می‌مانند

در facebook

چون روح‌های سرگردانی

که با خود حمل می‌کنند

چمدانی لب‌ریز خاطره را...



بعد از ما

ایمیل‌های فراوانی برایمان فرستاده می‌شود

از آشنایان بی‌خبر،

هم‌کلاسی‌های قدیم،

شرکت‌های تبلیغاتی،

لاتاری‌های یک میلیون دلاری حتا

با خبر برنده شدن...



و ایمیل باکسمان

ـ چون سگ ولگردی

که از باز کردنِ قوطی کنسروی زنگ‌زده عاجز است ـ

توانِ خواندن آن ایمیل‌ها را نخواهد داشت...



بعد از ما

تا همیشه منجمد می‌شوند کلماتمان

در وبلاگ‌هایی که این‌بار

صاحبانشان هک شده‌اند...

اما دوستت‌دارمی

که با ایمیلی مخفیانه برای تو فرستادم

با مرگِ اینترنت هم از بین نمی‌رود!

ادامه مطلب...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

تنهایی _ دریتا کومو

تنهایی
 
«تنهایی» تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من.

جمعه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد!

حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را...



«تنهایی» زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد.

فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند.

آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند!



«تنهایی» دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد!

کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت.

کسی که برایَش مهم نیست روز را، از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز!



« تنهایی» اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد!

خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار،

خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه می‌شود.



«تنهایی» خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی.



«تنهایی» عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی.

«تنهایی» انتظارکشیدنِ توست، وقتی تو نیستی،

وقتی تو رفته‌ایی از این خانه،

وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب
ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﺮﺍﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﻢ ؟ _ یغما گلرویی

ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﺮﺍﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﻢ ؟

ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﮔﺬﺷﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ ﺗﻼﺷﯽ ﻧﮑﺮﺩﯼ ؟

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﭘﯿﺪﺍ
ﮐﻨﯽ ؟

ﻓﮑﺮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ، ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ؟

ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﻣﻦ ﻭ
ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﯽ ..

ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﺹ ﺗﺮﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ ..

. ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﻣﮑﺚ ﮐﻨﺪ ....

ﺑﭽﮕﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮐﺖ ﺑﺸﻮﺩ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺣﺘﯽ ﺩﻟﻘﮏ ﻫﻢ ﺑﺸﻮﺩ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺯﻭﺭ ﺑﮕﻮﯾﺪ ...

ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ . ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ
ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﺸﻮﯼ ...

ﺳﺮﺵ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﭼﻨﺪﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺑﺸﻮﺩ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﺖ ...

ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻪ ﮐﯽ ﺑﮕﻮﯾﯽ " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻣﻦ ﺩﻕ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ " ..

.ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﯽ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ؟

ﺑﻪ ﮐﯽ ﺫﻭﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ...

ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﯼ ﻭ ﮐﻤﺘﺮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟ ..

ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ... ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﯼ ... ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﻭ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﻢ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺗﻮﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ...

ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻣﻮ .. ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﻣﻮ ....

ﻭ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯽ ...

ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻮﯼ ..

. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ...

ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﯼ ...

ﭼﻮﻥﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ...

ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ..ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ...

ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﺗﻠﺨﯽ ﺷﺪﯼ ...

ﻭ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ...
ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

«بل‌که پنجاه سالِ دیگر...» _ یغما گلرویی

یک روز،
 
بل‌که پنجاه سالِ دیگر
 
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
 
در ایوانِ پاییز
 
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
 
که در جوانی‌ات
 
عاشقِ تو بود.
 
 
شاعری که اگر زنده بود
 
هنوز هم می‌توانست
 
موهای سپیدت را
 
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
 
و در چینِ دور چشمانت
 
حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد...
 
 
یک روز
 
بل‌که پنجاه سالِ دیگر
 
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
 
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید
 
و بار دیگر به یادخواهی آورد
 
سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
 
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
 
و این شعر در آن روز
 
 
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود...
ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

از خودم مثل مرگ می ترسم _ سید مهدی موسوی

از خودم مثل مرگ می ترسم ، مثل ِ از زندگی شدن با هم

هیچ چی واقعاً نمی فهمم ! هیچ چی واقعاً نمی خواهم !!



دارم از اتفاق / می افتم ، مثل ِ از چشمهای غمگینت

مثل ِ از زندگی تو بیرون ! می زنم / زیر گریه ات را هم



در تنم وزنه های بی ربطی ست که مرا می کـُند به صندلی ام

در دلم بادِ رفته بر بادی ست که ترا تا همیشه در راهم ...



که بدانـم ترا نمی دانم ، که بدانـی مرا نمی دانی

که بداند دلـم گرفته ترا ، که بداند تمـام دنیا هم !



ریملت روی گونه می ریزد وسط اشکهای بچّگی ام

مثل یک موشک قراضه شده که بجا مانده بر تن ِ ماهم



مثل ِ یک موش کوچک از مغزم که ترا هی پنیر سوراخ است!

که فقط می دود همین لحظه ، همه ی روزها و شبها هم !!



قهوه ی روزهای بی خوابیم ، به تو هی می خورد به بخت سیاه

مثل یک مهدی ِ تمام شده ، که کم آورده و ... الـفبا هم...
ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد